آیت الله سید عبدالله فاطمی نیا

دانلود سخنرانی های استادفاطمی نیا- غیررسمی

آیت الله سید عبدالله فاطمی نیا

دانلود سخنرانی های استادفاطمی نیا- غیررسمی

آیت الله سید عبدالله فاطمی نیا

این بلاگ بطور غیر رسمی درست شده و بنده هیچ دسترسی به استاد ندارم. فقط سخنان استاد را نشر میدهم.!

از آنجا که این بلاگ توسط شخص ایشان اداره نمی شود لذا خود را مجاز به ارائه پاسخ به نظرات مخاطبین عزیز نمی بینم

برای استفاده از مطالب سایت اول صلوات بفرسید
پیامبر اکرم ِ صلى الله علیه و آله:
گوش کردن سخنرانی حکیمانه از عبادت یک سال بالاتر است.
نکته های لطیف و علمی اخلاقی و دانلود سخنرانی های استادفاطمینیا
صفحه ای برای دوستداران استاد .

https://t.me/FATEMINIYA_IR

اگر مجالی بود دعا فراموش نشه

www.ostadfateminia.ir

آخرین نظرات

روضه های استاد فاطمی نیا

سه شنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۷، ۱۱:۱۰ ق.ظ

در بیان فاطمی

روضه های استاد فاطمی نیا

روضه



در وداع ابى عبدالله خیلى سوز و گداز است، خیلى اسرار است.

خواهم تا بگریم چون ابر در بهاران
کز سنگ ناله خیزد وقت وداع یاران

خدایا! این مصیبت را خودت شاهدى که فقط محرم مى خوانم. خودت گواهى که هیچ وقت غیر از محرم هرگز نخواندم، اما امشب به نظر قاصرم رسید که این را بخوانم، چرا که دستهایم مى لرزد و مهمانى دارد تمام مى شود. خود آقا شاهد است به عمرم این وداع را در غیر محرم نخوانده بودم. نمى دانم چه عرض کنم؟ وداع خیلى مشکل است. مثل اینکه حاج آقا مرحوم کافى را اینجا مکرر خواب دیده بودند که گفته بود: دلم گرفته براى مهدیه وداع بخوانید. این هم یک سرّى است. بالاخره هر کسى سنگ اول مهدیه را بنا بگذارد و کلمه مهدیه را به ذهن بیاورد، امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) این آدم را تنها نمى گذارد.(رحمة الله علیه). من هم امشب ثواب این ذکر مصیبت را به مرحوم کافى(ره) اهدا مى کنم. عرض مى کنم، وداع را خیلى شنیدید و خوانده اید. من از آن جرأتها ندارم ؛ وداع خواندن من یک جور خاصى است. همین قدر به شما عرض مى کنم که آقا آمد دم خیمه ها خداحافظى کند.
آقا یا ابا عبدالله! اى حبیب خدا! اسمت را مى آوریم. دیشب جوان هجده ساله ات را شفیع آوردیم. امشب هم خودت را؛ ما را شفاعت کن!
خدایا مگر اسمت غفار نیست؟ کریم نیست؟ ارحم الراحمین نیست؟ اگر این اسمها را نداشتى، چراغ ها را خاموش نمى کردیم، ناله نمى زدیم. ما این اسم ها را مى دانیم. آمدیم در خانه ات یا اکرم الاکرمین! یا الله! یا تواب! یا رحیم! یا حلیم! یا کریم! ما دیگر عقل مان نمى رسد. بزرگترین شفعاء را برایت آوردیم. یا الله! خودت گفتى گدایى کن! ما از تو طلب نداریم ما همیشه به تو بدهکاریم.

آقا امام حسین علیه السلام آمد که خداحافظى کند. اهل بیت علیهم السلام فهمیدند که دارد خداحافظى مى کند، نازدانه، سکینه بیرون آمد، خانم سکینه علیهاالسلام یک خانم مخصوصى است ها! خیلى بزرگوار است، خیلى بزرگوار است. خیلى. آمد بیرون گفت:
(یا ابة! أ أسلمت للموت؟) پدر جان! آماده مرگ شدى؟
فرمود: دخترم! چگونه آماده مرگ نشود کسى که تمام یاران او را کشتند.
خب! مى دانید که طایفه نسوان وقتى که گرفتار شدند، جز گریه، دیگر راهى ندارند. حالا دید که خیلى مسأله جدى است، فورى سکینه علیها السلام عرض کرد: پدر جان! حالا که این طورى است، ردّنا إلى حرم جدنا؛ ما را به مدینه برگردان!
یک مثل عربى هست که آقا این را فرمود. فرمود: دخترم! هیهات! لو ترک القطا لنام؛ بعد دید خانم شروع کرد به گریه کردن، دید چاره اى نیست. این گریه، خیلى مهم بود، اصلا مقتل را مطالعه مى کنم چند جایش جگرم را آتش زده، یکى اش اینجاست. آقا برگشت گفت: دخترم! با این اشکت قلبم را مسوزان. آن وقت مى دانید معناى آن جمله که آقا فرمود: هیهات! لو ترک القتال لنام کجا ظاهر شد؟ آن جمله این است. ردنا الى حرم جدنا کجا معلوم شد؟
آقا فرمود: با من به مدینه برگشتن امکان ندارد. آخر بعد از آن واقعه جانگداز مى رفتند، یک وقت سیاهه مدینه از دور پیدا شد، در و دیوار و نخلستان ها پیدا شد، یک دفعه این ها به یک صدا گفتند:(مدینة جدنا لا تعترینا) مدینه! ما را دیگر نپذیر. ما حسین و عباس و اکبر نداریم ما را نپذیر ما شش ماهه نداریم.




روضه قمر بنی هاشم علیه السلام/صوت

در مکتب کربلا همه چیز به نمایش گذاشته شده بود. صفات عالیه به نمایش گذاشته شد. آقا قمر بنی هاشم علیه السلام باب الحوائج است. خدایا! به عظمتش قسمت می دهیم که امشب همه ما را با دست پر از اینجا بیرون ببر. صحبت در مورد آقا زیاد است. ما عقلمان نمی رسد. همین جمله بس که امام زمانش به او گفت:(بنفسی انت)(1)؛ عباس! جانم به قربانت. امام حسین علیه السلام به او گفت. همین بس است. قمر بنی هاشم علیه السلام یک نسل درخشانی داشته است. و روز شهادت دو آقازاده داشت. یکی اسمش عبدالله بود، یکی عبیدالله. آن طور که من در کتب دیدم، به کرم پروردگار نسل حضرت، از عبیدالله بوده است. می توان گفت که در طول تاریخ، قمر بنی هاشم علیه السلام یک فرزند بی مزایا نداشته است. تمام فرزندانش یا خطیب بودند یا امیر بودند یا شاعر بودند. یکی از شعرای بزرگ عصر عباسی شاعری است به نام فضل بن حسن. می دانید او کیست؟ فضل بن حسن کسی است که در دنیای ادب روی او حساب می کنند. آن طور که یادم هست شاید اینطور باشد که نسبش اینطور به قمر بنی هاشم می رسد: فضل بن حسن بن محمد بن حسن عبیدالله بن عباس بن علی علیه السلام. نسب این شاعر به خود آقا می رسد.در تاریخ می نویسد: اول کسی که مصیبت قمر بنی هاشم علیه السلام را به شعر گفت، همین فضل بن حسن بود. می دانید چه می گفت؟ گفت: 
احق الناس ان یبکی علیه - فتی ابکی الحسین بکربلا 
گفت: سزاوارترین جوان و جوانمردی که اشک ها برای او ریخته شد، جوانی بود که حسین علیه السلام را در کربلا به گریه آورد. این جوان چه کسی بود؟(أخوه) برادرش بوده. 
اخوه و ابن والده علی - ابوالفضل المضرج بالدماء 
برادرش ابوالفضل بوده که به خون آغشته بود. من ایراد گرفتم بر مورخین گفتم که شما راست می گوئید. فضل بن حسن این شاعر بزرگ، این سید جلیل، اول شخصی بوده که مصیبت جدش را به شعر درآورده ولی قید بزنید. بگویید: اول شخص از طبقه مردان والا می دانید اول شاعرش که بوده. اول شاعر قمر بنی هاشم، مادر داغدارش ام البنین علیها السلام بوده است. این خانم، خیلی بزرگ است. مصیبت آقا هم خیلی بزرگ است. مروان دشمن شماره یک اهل بیت علیهم السلام بود. وقتی به حاشیه قبرستان بقیع رسید گفت: این خانم چه کسی است که گریه می کند؟ گفتند: مادر عباس علیه السلام است. از اسب پیاده شد، ایستاد و گریه کرد! یکی از اولیاء به من گفت که یک نفر رفت منبر مصیبت قمر بنی هاشم را خیلی مکشوف کرد. گفت: یکی دیگر امیرالمؤمنین را دیده بود که رنگ آقا تغییر کرده بود. یک قدری باید پرده داشته باشد. ما نمی فهمیم، از اسرار ولایت است. خلاصه خانم در قبرستان رفت. اشعاری دارد که من هیچ وقت جرأت نمی کنم بگویم. حالا محرم است دو تا را می گویم. یکی این است که زمزمه می کرد که دیگر به من ام البنین نگوئید. من بنینی(2) ندارم. یکی هم این بود که خیلی جگرم را می سوزاند: یا لیت شعری و کما اخبروه بأن عباس قطیع الیمین؛ کاش می دانستم که آیا راست می گویند دست عباسم را بریدند. حالا آن شعر شاعر که نوه آقا بود. آن هم شعر مادرش؛ یک شعری گمنام که شاعرش و مدرکش را پیدا نکردم برایتان بخوانم. خدا جزای خیرش بدهد توشه کربلا باشد. شعر مرا دگرگون کرده می گوید: ای زائر قمر بنی هاشم! تو آنجا که رفتی سر از پا نمی شناسی اما بیرون حرم با خودت قرار بگذار که بعضی کلمات را نزد ضریح نگویی. و لا تذکرن عنده سکینة فأنه اوعدها بالماء(3)
ما امروز در مجلس ظهر یک جهتی بود که متوسل به حضرت قمر بنی هاشم علیه السلام شدیم. اینجا هم همین توسل را پیدا می کنیم. باب الحوائج است. در مورد این آقا عقلمان نمی رسد چه چیزی بگوییم. از عقول ما خارج است. برای اینکه معصومی پیدا می شود در مورد او می گوید:(رحم الله عمنا عباس کان نافذ البصیرة)؛ خدا عمویمان عباس را رحمت کند که بصیرتش نافذ بود. یعنی چشم قمر بنی هاشم علیه السلام پرده را می شکافت. معصوم دیگری که امام زمانش علیه السلام باشد یعنی مولایمان ابی عبدالله علیه السلام می دانید، تاریخ صحیح می نویسد که وقتی با او حرف می زد می گفت:(بنفسی انت)(4)؛ عباس! جانم به قربانت. وقتی یک آقایی اینطور باشد تو را به خدا عقل ما می رسد درباره او چیزی بگوییم؟! ای قمر بنی هاشم! ای آقا! ای آقا! من زبان ناقابلم بسته است ولی الحمدالله یقین حاصل شده که حتی تو دست رد به سینه کافر هم نزدی. 
دوستان را کجا کنی محروم - تو که با دشمنان نظر داری 
با تمام جانم دارم می گویم. آقا قربانت بروم. بر من ثابت شد که جواب یهودی و نصاری را داده ای. ای پسر امیرالمؤمنین! آقا شفاعت تو خیلی قوی است. شفیع ما باش. از خدا بخواه مشکلات ما را حل کند. تو که اینقدر مقام داری. می فرمایند:(تمام شهداء آرزوی مقام قمر بنی هاشم را دارند)(5)
کاروان کربلا وقتی بر می گشت یک سخنگو داشت. سخنگو آمده بود. هر کس سراغ هر کس را می خواست بگیرد می رفت از او می گرفت. می گفت: پدر مرا ندیدی؟ عموی مرا ندیدی؟ برادر مرا ندیدی؟ آی مردم! آی جوانها! یک وقت دیدند این سخنگو دست و پایش را گم کرد.یک وقت دید که علیا مخدره ام البنین علیها السلام آمده است. گفت: جواب همه را دادم؛ به این خانم چه بگویم؟ چهار تا پسر فرستاده است. می دانید که آدم های عاقل، خبرهای وحشت بار را تدریجا می گویند و حتی خبرهای مسرت بار هم باید تدریجا داده شود. خدا را قسم می دهم به این آقا، آن دسته از آزادگانمان را که به آغوش خانواده اشان بازنگشته اند، همه شان را به سلامت بازگردان! وقتی این آزاده ها می آمدند من پیش بینی می کردم چند تا مسئله اتفاق بیفتد. بعضی ها در خانه می رفتند و به مادر می گفتند: پسرت آمده. پسرش نه سال در زندان بعثی بوده، موردی پیش آمده که مادر افتاده، غش کرده، سکته کرده. از این خبرها بود. من می گفتم اگر آزاده دیدید اول یک تلفن بزنید، بگویید مثلا آزاده ها دارند می آیند شما خبر دارید؟ بعد یواش یواش بگویید من رفیقش را دیدم، آنها می گفتند که شاید او هم بیاید. اینطوری بگویید. بعد هم یک زنگ بزنید بگویید: احیانا، شاید، آمده باشد بروید ببینید. خبرهای مسرت بار، وحشت بار، هر دو تدریجا باید گفته شود. روایت نشان می دهد که سخنگوی کاروان کربلا این چیزها را ملاحظه می کرده است. چهار تا پسر است چه بگوید؟! وقتی توصیف کرد که در کربلا چه خبر بوده است. خانم پرسید:(مقام مادر قمر بنی هاشم علیه السلام خیلی بالاست. اسراری در آنجا هست. فرمود: در کربلا چه خبر؟ قریب به این مضامین. گفته باشد خانم! بعضی از فرزندانتان شهید شدند. سؤال را تکرار کرد همان جواب را شنید. مادر قمر بنی هاشم علیه السلام است. زن معمولی نبود. یک دفعه دیدند که خانم غضبناک شد. یک طوری گفت که آن سخنگوی کاروان لرزید فرمود:(قد قطعت میاة قلبی)؛ رگهای قلبم را بریدی. چرا جوابم را نمی دهی؟ گفت: خانم! مگر من چه کار کردم؟ دوبار سؤال فرمودی من هم دوبار جواب دادم. فرمود: نه! اولادی و من تحت الخضراء کلهم فداء لابی عبدالله. گفت از چیز دیگری می خواهم بپرسم. حسین کجاست؟ تمام اولاد من که این زیر این آسمان است فدای حسین شوند! حسین کجاست؟ ادبش را نشان داد. عظمتش را نشان داد. عباس از دست داده است سه تا آقازاده دیگر را هم همینطور. قبرش هم در قبرستان بقیع است. ان شاء الله خدا قسمت کند همه مان با هم برویم. بقیع که آدم می رود، مالک گریه خودش نمی شود. البته علت اصلی این را تا حالا نگفته بودم حالا می گویم. علت اصلی آن چهار تا امامند. اما بعید نیست آن اشکهایی که این خانم آنجا ریخته دخیل باشد. آخر ام البنین آنجا خیلی گریه کرده است . دشمن گوش داد از اسبش پیاده شد و اشک ریخت. گفت: خانم کیه؟ گفتند مادر عباس بن علی! گفت حق دارد. بیست سال است کم یا زیاد مختصر منبر می روم به خودش قسم تاسوعا من یک دفعه حدیث نفس کردم که بگذار همه شعرهای خانم را بخوانم دیدم نشد. نشد فقط یک بیت را انتخاب کردم که این هم تند است. حالا نسبت به بقیه بهتر است. می دانید چرا دشمن گریه کرد؟ چون شنید که مادر می گوید: یا لیت شعری و کما اخبروه و بأن عباس قطیع الیمین؛ کاش می دانستم که آیا راست می گویند دست عباسم را بریدند؟ واقعا دست عباس را بریدند؟ این یک شعر برای مادر است. یک شعر هم است که صاحبش را هنوز پیدا نکرده ام چون می دانید روایت و شعر را با مأخذ می گویم. صاحب این بیت شعر هر کس است خدا به او جزای خیر بدهد. این را به عنوان توشه کربلا می گویم. نمی خواهم خوشتان بیاید. اما به فضل الهی همه مان ان شاء الله کربلا می رویم. وقتی می رویم این یک بیت شعر باید توشه سفرمان باشد. می دانید شاعر چه می گوید؟ اول آماده ات می کند و بعد می گوید: چند سال است که کنار قبر عباس علیه السلام حاضر نشدی. هر چند بعضی هایتان اصلا ندیدند. تا آنجا بروید سر از پا نمی شناسید. عاشق خیلی حرفها می زند. می گوید: ولی خواهش می کنم با خودت قرار بگذار، یک کلماتی هست که استثنائا آنها نباید در کنار ضریح حضرت قمر بنی هاشم علیه السلام به زبان بیاید. آن حرم، یک آدابی دارد. آماده ات می کند، یک بیت است؛ اما با جان آدم بازی می کند می گوید زائر به یادت بسپار که: 
و لا تَذکُرنَّ عنده سکینة
آنجا رفتی، اسم سکینه را به زبانت نیاوری ها. 
فانه اَوعَدَها بالماء(6)

پی نوشت:
-----------------------

1) الوقایع و الحوادث، ج 3، ص 12. منتهی الامال، ج 1 ص 706. 
2) پسرانی 
3) اگر آنجا رفتید نام سکینه را نیاورید چرا که حضرت علیه السلام، وعده آب به این خانم علیها السلام داده بود.
4) الوقایع و الحوادث، ج 3، ص 12. منتهی الامال، ج 1، ص 706. 
5) الخصال، ج 1، 68. 
6) چرا که حضرت علیه السلام، وعده آب به این خانم علیها السلام داده بود. 




روضه حضرت زهیر /صوت

فرمودند:(المحبة نار تحرق ما سوى المحبوب)؛ محبت آتشى است که ما سواى محبوب را مى سوزاند. چیزى نمى ماند. ما دور و برمان خیلى مسائل داریم. زهیر یکى از شهداى گرانقدر کربلاست. حضرت سیدالشهداء علیه السلام دنبال زهیر فرستاد. سفره انداخته بودند. زهیر یک طرف نشسته، عیالش، دخترش، پسرش اهل و عیالش هستند. یکى از مواردى که در زندگى لذت بخش است، این است که آدم با اهل و عیالش سر سفره بنشیند.
خدا به حق امام زمان اهل و عیالمان را، فرزندانمان، اهل بیتمان را از تمام مکاره حفظ کند. از شر شیطان هم حفظ کند. ان شاء الله بچه ها در صراط مستقیم باشند.
مخصوصا پدر وقتى که سر سفره مى نشیند چند تا بچه صالح هم مثل شما جوان ها داشته باشد، چشمش روشن مى شود.
زهیر نشسته بود، یک مرتبه، قاصد امام حسین علیه السلام آمد. زهیر! آقا با شما کار دارد.
لقمه در دستش بود؛ لقمه از دستش افتاد. به فارسى مى گویند: خشکش زد.
زهیر است. بالاخره این لیاقت را دارد که یکى از این هفتاد و دو تن بشود. بارها گفتم که هر یک از اینها یک دریائى هستند. خدا قسمت تمام شما عزیزان کند با هم بروید زیارتشان کنید. بروید و بگویید: السلام علیکم یا انصار أبى عبدالله. السلام علیکم یا أنصار امیرالمؤ منین.
بله! عیالش خوب او را زیر نظر گرفته بود که این چه کار مى کند؟ آن آقا که آمد، به زهیر چه چیزى گفت؟ این چه حالى شد؟ همه او را زیر نظر گرفته بودند.
من همیشه وقتى یاد عیال زهیر، همسر او علیها السلام مى افتم مى گویم: خدایا! یک جو از سعادت این خانم هم نصیب ما بشود. بعضى ها چقدر روشنند. چقدر فهمیده هستند. حالا زهیر چیزى نگفته است. ولى این خانم کاملا او را زیر نظر گرفته بود.
یک دفعه گفت: زهیر! این شخص که پیغام آورده مگر از طرف پاره تن فاطمه زهرا علیها السلام نبود؟ گفت چرا! عرض کردم زهیر چیزى نگفت. زهیر بزرگوار است. آقاست. شهید عزیز کربلاست. اما این خانم محبتش یک چیز دیگر بود.
گفت: آن یک لحظه تأمل را هم نباید بکنى. باید اسم امام حسین علیه السلام که مى آمد، مثل برق خاطر از جا بلند مى شدى. زهیر از جا بلند شد. وقتى مى رفت چون خبر، خبر بزرگى بود. در فکر بود. آثار تفکر در چهره اش بود. خدایا! چى شده؟ چه مى خواهد بشود؟ آقا به من چه مى خواهد بگوید؟ وقتى برگشت، تعبیر شیخ بزرگوار شیخ جعفر شوشترى، مجتهد بزرگ،(رضوان الله علیه) است. تعبیر او این است که وقتى زهیر برگشت؛(فإذا هو ضاحک مستبشر) دیدند دارد مى خندد. تبسم مى کند، همانند کسى که مژده ها دریافت کرده است.
این خانم چون تربیت شده ولایت بود سرعت انتقال زیادى هم داشت. نگاه کرد و فهمید که مسیر شوهر مشخص شده است. نزدیک آمد. ما اگر یک شب بخواهیم قم مشرف بشویم. مشهد مشرف شویم، یک جائى برویم؛ اگر آن یک شب، عیالمان تنها باشد. یک فکرى برایش مى کنیم مى گوییم: تلفن بزن پدرت بیاید، مادرت بیاید. برادرت بیاد. یا شما برو منزل آنها. خلاصه شب را کارى مى کنیم که تنها نماند. این، با اینکه ما بیاییم و به عیالمان بگوییم همیشه پیش خانواده ات برو فرق مى کند. وقتى که زهیر آمد، به عیالش گفت: برو پیش خانواده ات. خانم سرعت انتقال داشت. سرعت انتقال، نعمت بزرگى است. دیگر نگفت چرا بروم؟ چى شده؟ چون فهمید قضیه، چى است. در جواب مى دانید چه گفت؟
خار الله لک؛ اگر بخواهید نقل به معنا کنیم، گفت: مبارکت باشد. خدا خیرت بدهد. مسیرت مشخص شد، مبارکت باشد. من را هم ببر.
زهیر گفت: نمى برم!
گفت چرا دختر امیرالمؤ منین مى رود، زینب کبرى علیها السلام مى رود؟ من را هم ببر که کلفتى او را بکنم.
گفت: نه من ایمان حسین بن على علیه السلام را دارم و نه تو صبر زینب کبرى علیها السلام را دارى.
گفت قول مى دهم که صبر کنم. به خدا قول مى دهم که بى تابى نمى کنم.
زهیر گفت: نمى توانم.
زن با ایمان، تابع همسرش است. زن مؤ منه با همسرش در نمى افتد. گفت: نمى توانم. این خانم از این که شوهرش او را ببرد، کاملا مأیوس شد. دید دیگر جاى درخواست باقى نمانده ولى گفت حالا که مى روى، یک کارى با تو دارم.
عظمت را تماشا کن! مى خواهد برود به سفرى که بازگشت ندارد. گفت: یک کلمه کارت دارم. چه گفت؟ بارها به دوستانم گفتم ؛ اگر تاریخ چیزى ننوشته بود، من و شما دور هم، مى نشستیم حدس مى زدیم(آدم چیزى را که نمى داند درباره اش حدس مى زند مى گوید شاید این طور بود دیگرى مى گوید شاید این طور بوده) مى گفتیم: شاید گفت: یک نامه هم گاهى اگر توانستى بده. شاید گفت: اگر در وسط جنگ فرصتى بود سرى به ما بزن. شاید گفت: فلان نخلستان را به نام من بکن و یا... اما نه! هیچ کدام را نگفت. خوشبختانه تاریخ نوشته است. اول عرضم گفتم که: المحبة نار تحرق ما سوى المحبوب؛ محبت ما سواى محبوب را مى سوزاند. آن نخلستان و ما را به کى مى سپارى؟ این ها همه سوخته، فقط ابى عبدالله را مى بیند هیچ کس را نمى بیند. گفت: حالا که مى روى یک درخواست فقط دارم. گفت بگو خانم!
گفت درخواستم این است تو را به خدا قسم! در این درخواست یک دقتى بکنید چقدر خوب است آدم اینطور باشد. گفت درخواستت را بگو! عبارتى که دقیقا در تاریخ ضبط شد و من از قول جمال السالکین، علامه، مجتهد کبیر شیعه، آشیخ جعفر شوشترى(قدس الله سره) مى گویم.
مى دانید که ما بزرگان زیادى داریم و داشتیم. اما مى گویند هر گلى یک بویى دارد. شیخ جعفر شوشترى، دو قبضه امام حسین علیه السلام بود. مرجع تقلید بود. مقلد داشت و حتى یک وقت نسخه اى از رساله اش را من پیدا کردم که در بمبئى چاپ شده بود. در ایران که چاپ شده بود هیچ، در بمبئى هم چاپ شده است. یعنى اینکه حتى در هند هم مقلد داشته است. ولى گفته بود تا عمر دارم روضه خواندن براى ابى عبدالله را ترک نخواهم کرد. یک چیزى نشانش داده بودند. حضرت، دست به سرش کشیده بود. نمى توانست به کسى بگوید. یک مختصرى گفته بود به همان اندازه اى که عقل ما مى رسد. کتابى نوشته به نام الخصائص الحسینیه اصلا مطالب آن کتاب در هیچ جا نیست. امشب دو مطلب از این کتاب نقل مى کنم.
گفت: خانم بگو! جمله آن خانم این بود: از خصائص نقل مى کنم دارى مى روى أسألک از تو مى خواهم که چه کنى؟ أسألک أن تذکرنى عند جد الحسین علیه السلام یوم القیامة. گفت من را نزد جد این آقا فراموش  نکن!
مطلب دوم که از خصائص نقل مى کنم این است که فرمود: ما اگر به کسى سلام بدهیم، به خودش سلام مى دهیم. مى گوییم: سلام بر تو. سلام بر فلان آقا. فقط ابى عبدالله است که اول به خودش و بعد هم به جزء جزء اعضاء و جوارحش سلام مى دهند. مى گویند:
سلام بر سر نازنیت!
سلام بر بدن نازنینت!
سلام بر محاسن مبارکت.








ذکر مصیبت(حامل سر آقا اباعبدالله علیه السلام)/صوت

من این ذکر مصیبت را خیلی کم بکار می برم ولی چاره ای ندارم. یک نفر می گوید: دیدم کنار کعبه یکی ایستاده و دعا می کند که خدایا! مرا ببخش. ولو می دانم که مرا نخواهی بخشید. می گوید: تعجب کردم دستش را گرفتم به یک کناری کشیدم. گفتم مگر نمی دانی ناامیدی گناه است این چه حرفی است؟ گفت: آقا! حساب من با بقیه جداست رهایم کن تو راست می گویی؟ ولی حساب من جداست. گفتم مگر تو کی هستی؟ گفت ما جزء آن کسانی بودیم که - یا صاحب الزمان ما را ببخش - مأمور بودیم سر نازنین آقا را به مجلس یزید ببرم. ای خدا! گاهی می شود واقعه کربلا یادم می آید این قدر به من فشار می آید که حتی کار به اینجا رسیده می گویم: کاش اینها خواب باشد، بیدار شوم ببینم خواب بوده. آخر پسر پیغمبر را می کشند؟ عجیب است. یک سنی متعصب شرح حال امام حسین علیه السلام را نوشته بعد می گوید فعلوا بالحسین ما تقشعر منه الجلود می گوید: ظلمی به امام حسین علیه السلام کردند که پوست بدن از گفتنش جمع می شود. شب زیارتی ابی عبدالله است فرمودند که اگر دستتان به قبر ما نرسد ما از دور هم قبول داریم خدا سلام شما را به ما می رساند. به نیت اموات و ذوی الحقوقمان (السلام علیک یا ابا عبدالله). مخصوصا ثابت شده که هر کس که به میوه دل خانم حضرت صدیقه کبری علیها السلام سلام بدهد برات آزادی اش را خود خانم امضا می کند. السلام علیک یا ابا عبدالله السلام علیک یابن رسول الله السلام علیک یابن امیرالمؤمنین و بن سید الوصیین السلام علیک ایها الامام الغریب السلام علیک ایها الامام العطشان 
می گوید: من از آن دسته بودم که مأمور بودیم سر نازنین آقا را برای یزید ببریم. در راه موجودی بالای سرم، می خواست مرا بکشد. یک چند تا دیگر هم مثل همین بودند. گفتند: رهایش کنید. عوضش خدا او را نمی بخشد. می گوید وحشتم گرفت، رفقا متوجه شدند. رسیدیم به قصر یزید، دیدیم که ملعون به خواب منحوس خودش فرو رفته و چراغها خاموش است. خلاصه رفتیم ما هم بخوابیم سر نازنین را در یک اتاق کوچکی گذاشتیم. آخر دلم نمی آید، من جرأت ندارم، خدا لعنت کند، این قدر خبیث بودند که سر را در یک جای کوتاه گذاشته بودند. می گوید وحشتم گرفت. نفهمیدم چه بکنم؟ خوابم نبرد. مهر و امضا هم شد که خدا این یکی را نخواهد بخشید. یک نفر هندی است می گوید حسین، در آتش می رود از آن طرف می آید، یک نخ لباسش هم زرد نمی شود .می خواهی باور کن می خواهی نکن. دستگاه، دستگاه دیگری است. ما نمی توانیم حرف بزنیم، جرأت نداریم. گفت وحشتم گرفت خوابم نبرد یک وقت دیدم یک صدایی می آید. گوش دادم، دیدم می گوید: یا رسول الله! بیا سر نازنینت اینجاست. سر عزیزت اینجاست. دیدم صدایی می آید که می فرماید: با چه گناهی بچه من را به این روز انداختید؟ مگر بچه من چه کار کرده بود. 

امشب شب شهادت آقا امام سجاد علیه السلام است. وقتی آدم آن خطبه را می خواند افتخار می کند. افتخار برای ما شیعیان است. آمد و گفت: اجازه می دهی روی تخت پاره ها بروم؟ یک نکته ای است اینجا خیلی علمی است تخته پاره را همه اتان می دانید. جوان ها منتظر نکته بعدی بشوید. حضرت اگر آن روز منبر می گفت، امروز یقه مان گیر بود. می گفتند امام سجاد علیه السلام به منبر یزید هم منبر گفته است. پس هر منبری دیگر احترام دارد اما نه! حضرت فرمود: تخته پاره. وقتی شروع کرد به صحبت یزید دستور می دهد یک اذان ریایی گفته شود حضرت ساکت می شود. سؤال اینجاست آقایی که منبر یزید را منبر نمی دانست اذان او را هم نباید اذان می دانست، پس چرا ساکت شد؟ جواب این است: حضرت تا نیمه اذان ساکت شد که بهره برداری از اذان بکند. وقتی بهره برداری اش را کرد. دیگر نگذاشت ادامه بدهند. بهره برداری اش چه بود؟ این بود، حضرت ساکت شد که مردم همه ساکت بشوند تا بافت اذان را بشنوند. انسجام اذان را بشنوند. ببینند در کنار اسم خدا اسم جد اینها گفته می شود. حضرت برای این ساکت شد وقتی که نام پیغمبر آمد رو کرد به مؤذن و گفت تو را به حق این پیغمبر دیگر ساکت باش. رو کرد به آن پلید گفت یزید! این اسمی که برده شد جد من است یا نه؟ اگر جد من است چرا پدرم را کشتی؟ امام زمان من از شما معذرت می خواهم قبل از اینکه دو سه جمله از خطبه جدت را بگویم می گویم این شیعیانت اینجا را تاریک کردند به یاد بقیع. چون امشب بقیع تاریک است. خدایا! در چنین شبی در بقیع نیستم که از خاکش برداریم و روی سرمان بریزم چرا؟ بقیع! ان شاء الله آن ها که مشرف شدند و نشدند همه مشرف بشوند. من سرزمینی مثل بقیع ندیدم. آقا آنجا سنگ گریه می کند. عجب سرزمینی است بقیع! چهار امام مظلوم قبورشان را خراب کردند. قبل از خطبه حضرت، شعر عالم نجفی را برایتان بخوانم. چقدر زیبا گفته است. آن عالم نجفی می گوید 
و لله افلاک البقیع فکم بها - کواکب من آل النبی غوارب 
حوت منهم ما لیس تحویه بقعة 

نقل به معنا می کنم. می گوید: زائر نگاه نکن که اینجا فرش و چراغ ندارد. می دانی اینها کی اند در اینجا؟ اینها ستارگان پیغمبرند که در اینجا غروب کردند. اینجا به یاد بقیع تاریک می شود. آقا روی تخته پاره ها رفت. دو سه جمله بیشتر نمی توانم بگویم. آخر این خبیث گفته بود: - گفتم اینها تلخ است ولی مجبورم - ما خارجی کشتیم. آقا از من، یادگار در ذهنتان باشد. یکی از اولیای خدا که من محضر او را دریافتم. ایشان از طرقی پی برده بود که این کلمه خارجی برایشان خیلی تلخ بود. بنابراین یک عده حضرت را نمی شناختند وقتی حضرت به سوی تخته پاره ها رفتند، نفسها در سینه ها حبس شده بود. چشم به آن صورت نازنین دوخته شده بود. خدایا! این جوان چی می خواهد بگوید؟! یک دفعه دیدند حضرت سجاد علیه السلام می گوید:(الحمد الله رب العالمین). نام پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم را بر زبان آورد. بعد هم شروع کرد(ایها الناس! من عرفنی فقد عرفنی)(1). هر کس که مرا شناخته که شناخته. و من ذالذی لم یعرفنی فانی اعرفنی بحسبی و نسبی و هر کس مرا نشناخته نسب خود را برای او می گویم. مردم می دانید ما کی هستیم؟ یک جمله ای از دهان مبارکش آمد بیرون که مجلس دگرگون شد. فرمود: انا ابن النبی المصطفی. انا ابن علی المرتضی. انا ابن فاطمة الزهراء. انا ابن من دنی فتدلی قاب قوسین او ادنی اینجا مثل اینکه یک سؤال مقدری بود. حضرت به آن سئوال مقدر هم جواب داد. گویا در ذهن ها باشد که خب! فهمیدیم تو اولاد پیغمبری. از نسل او هستی. ولی پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم فرزندان زیادی داشته است. تو کدام یک هستی؟ به آن سؤال مقدر جواب داد که مجلس دیگر بیشتر دگرگون شد. گفت: مردم!(انا ابن الحسین الشهید بکربلا) من فرزند همان حسینم که در کربلا شهید شد.

پی نوشت:
-------------------------

1) اللهوف ص: 157 
ثم ان زین العابدین ع أومأ الی الناس أن اسکتوا فسکتوا فقام قائما فحمد الله و أثنی علیه و ذکر النبی ص ثم صلی علیه ثم قال أیها الناس من عرفنی فقد عرفنی و من لم یعرفنی فأنا أعرفه بنفسی أنا علی بن الحسین بن علی بن أبی طالب ع أنا ابن من انتهکت حرمته و سلبت نعمته وانتهب ماله و سبی عیاله أنا ابن المذبوح بشط الفرات من غیر ذخل و لا ترات أنا ابن خدعتموه و أعطیتموه من أنفسکم العهد و المیثاق و البیعة و قاتلتموه فتبا لما قدمتم لأنفسکم و سوأة لرأیکم بأیة عین تنظرون الی رسول الله ص اذ یقول لکم قتلتم عترتی و انتهکتم حرمتی فلستم من أمتی






اولین شب جمعه ماه مبارک رمضان است و شب زیارتی آقا ابی عبدالله. در یک مکانی نزدیک کربلا یک منطقه ای بود. آنجا سنی و شیعه با هم سکونت داشتند. نقل می کنند که یک شب در آن منطقه یک عالم سنی با یک عالم شیعه به هم رسیدند. بحث شان در گرفت در مورد زیارت ابی عبدالله علیه السلام. آن عالم سنی گفته بود که شما چرا این قدر می روید کربلا؟ این کارها چی است از پیش خودتان می کنید؟ عالم شیعه گفته بود سنت است مستحب است. او هم می گفت که چطور سنت است از کجا می گویید؟ 
آقایان! الان دعا کنید که خدا به سلامتی، به عافیت موانع را برطرف کند ان شاء الله برویم کربلا. الان ما معذوریم که نمی رویم و الا روایات زیادی داریم. ای بسا شاید علمائی را بگردید پیدا کنید که زیارت ابی عبدالله را مثل مکه، واجب هم می دانند. لااقل این قدر هست که روایات می فرماید: ترک زیارت ابی عبدالله بدون عذر عمر انسان را کوتاه می کند این قدر مهم است. الان ما معذوریم. بحمدالله مردم ما حسینی اند. اگر راه باز شود و موانع برطرف شود، مردم مثل سیل می روند. ان شاء الله قسمت می شود. 
این عالم شیعه و سنی بحثشان طول کشیده بود و پاسی از شب گذشته بود خسته شده بودند. آخر قرار را بر این گذاشتند که هر کس برود در منزل خودش بخوابد و بعد از نماز صبح بحث را ادامه بدهند. عالم سنی گفت که تو بیا منزل ما، من می روم می خوابم. عالم شیعه قبول کرد. در منزل خودش هر کس استراحت کند و بعد از نماز، عالم شیعه، منزل عالم سنی برود و بحث را دوستانه ادامه بدهند. اگر در بحث هوای نفس نباشد، تفاهم و حسن نیت باشد، به جائی می رسد. عالم شیعه بر حسب قرار، بعد از نماز، خانه عالم سنی رفت و در زد. اهل و عیالش پشت در آمدند و گفتند که پدر ما نیست! گفت: کجاست؟ با من قرار داشته؟ گفتند: پدر ما رفت کربلا! تعجب کرد. برای چی کربلا؟! از سر شب با هم بحث کردیم زیر بار نرفت و بنا شد من بیایم در همین موضوع بحث کنم این چطور شد کربلا رفت؟ آقایان! سربسته عرض می کنم، آی مردم، آی مهمانان خدا و امام زمان و دعای کمیل! حواستان جمع باشد یک وقتی یک کسی یک خیری انجام می دهد می آیند به خاطر آن یک خیرت در یک وقت مخصوصی دستش را می گیرند. یک وقت شری می کند و به خاطر آن شر، یک موقع معین زمینش می زنند. حواستان جمع باشد. حالا این عالم سنی چه خیری کرده بوده که یک دفعه دستش را می گیرند؟ سه چهار ساعت بحث قانعش نمی کند. اما یک چیزی نشانش می دهند. 
روانه کربلا شد. رفت دید در کنار ضریح ابی عبدالله نشسته است و اشک می ریزد. قریب به این مضامین، شاید می گوید که آقا! من غلط کردم نفهمیدم آقا مرا ببخشید. رفت دید او در یک حالی است صبر کرد مناجات او با ابی عبدالله تمام شد یا همان لحظه، او را متوجه خودش کرد خدا می داند. بالاخره همدیگر را دیدند. گفت آقا! من خوشحالم تو به این حال افتادی و هدایت شدی اما دلم می خواهد بفهمم قضیه چی بود. این قضیه از مثال های هدایت خاصه است. گفت: آقا قضیه من این شد که دیشب از تو جدا شدم و رفتم خوابیدم. در عالم رؤیا دیدم چند تا هودج، کجاوه بین زمین و آسمان حرکت می کند. دو تا کجاوه دیدم. دو بانو ، هر کدام در این هودج ها نشستند پرسیدم: اینها کی اند؟ گفتند: یکی از این ها فاطمه زهراست علیها السلام و یکی خدیجه کبری علیها السلام است. گفتم کجا می روند؟ گفت شب جمعه است زیارت حسین علیه السلام. بعد می گوید: دیدم که کاغذهای کوچکی از آن هودج ها به زمین می رسد. برداشتم یکی از آنها را خواندم، دیدم نوشته شده که فاطمه زهرا علیها السلام هر کسی را که شب جمعه، حسین علیه السلام را زیارت کند، از آتش جهنم امان می دهد. 
آقایان! اولین شب جمعه ماه رمضان است. بیایید نیت بکنیم صادقانه. شعار نمی دهیم. به نیابت از شهدا به نیابت از امواتمان به نیابت از یک عده شیعیان امیرالمؤمنین که هیچ کس آنها را یاد نمی کند. به نیابت از بزرگانمان، مجتهدین مان، علماءمان، اساتید مان، ذوی الحقوق مان اولین شب جمعه آقا را زیارت کنیم. (السلام علیک یا ابا عبدالله).



روضه درس آزادگی امام حسین علیه السلام/صوت

السلام علیک یا سیدی یا ابا عبدالله. 
امام حسین علیه السلام در ذکر لسانی و عملی و قلبی درسی داد به جهانیان که در دنیا نظیر نداشته است. ذکر را بر سه دسته تقسیم کردیم. با زبان با قلب با عمل. امام حسین علیه السلام. این سه قسمت و سه مرحله را همه در حد اعلی و محیر العقولی، مصور و مجسم ساخت. اما ذکر لسانی. برادرش قمر بنی هاشم علیه السلام را عصر تاسوعا صدا کردت دقیقا مقاتل معتبر به این تعبیر نوشته اند که فرمود:(بنفسی انت) جانم به قربانت! برو از اینها امشب را مهلت بگیر. چرا؟ برای اینکه ذکر لسانی و ذکر عملی و قلبی انجام بدهند فرمود:(لعلنا نصلی لربنا)(1) برای اینکه امشب را نماز بخوانم. خدای خودمان را بخوانیم، استغفار کنیم. بعد فرمود ابوالفضل، برای اینکه به گوش من و شما برسد. فرمود: خدا می داند که قرآن خواندن را من دوست دارم؛ نه اینکه الان چون می بینم آخر عمرم است، نه اینکه یک شب مهلت دارم فقط چون قرآن خواندن را دوست دارم. دستور داد. آن بقیه عشاق هم آن شب را به ذکر و مناجات بپردازند: آنها که گزارش از خیام ابی عبدالله تهیه کردند به این تعبیر نوشتند:(لهم دوی کدوی النحل)(2) آنچنان که زمزمه از کندوهای زنبور عسل بلند می شود، همین طور از خیمه های ابی عبدالله زمزمه دعا و مناجات بلند می شد. وقتی نگاه کردند به درون خیمه ها این طور توصیف کردند: گفتند: دیدیم همه اشان مشغولند.(ما بین قائم و قائد و راکع و ساجد) و اما ذکر عملی! مگر نه این است که از آن عالم بزرگ، نقل کردیم که ذکر عملی این است که بدن و جوارح خود را مستغرق در اعمال عبادی بسازد؟ دیگر چه استغراقی از این بالاتر که مولای ما ابی عبدالله علیه السلام قطعه قطعه شد؛ در عین حال می بینیم که چون این سه مطلب به هم مربوط است باز هم از ذکر لسانی دست برنداشته است. 
یک چیزی از آیات قدرت خدا برای شما بگویم آن وقت آن قدرت را که گفتم، گریه کنید. پروردگار میلیاردها بشر آفریده است. از آیات و قدرت خدا این است که هر کسی یک صدای مخصوص به خود دارد. من یک وقت فکر کردم که اگر بنا می شد صداها عین هم باشد اصلا نظم اجتماعی و سیاسی و اقتصادی عالم به هم می خورد. مثلا شما آقازاده ای دارید در فلان کشور، در یک نقطه دور دنیا، درس می خواند. ایشان به شما زنگ می زند و می گوید بابا! من حالم خوب است. من سالم هستم. صدها فرسخ بین شما و این آقازاده راه است. شما فقط از صدا می فهمید که این آقازاده شماست. این دوست شماست. یا تلفن می کنند که این قدر پول حواله کنید. این قدر حواله شد. اگر صداها مثل هم بود اصلا امنیت دنیا به هم می ریخت این اصوات عجیب است و در امور دنیا هم دخیلند. هر کس صدای مخصوص به خود دارد، اگر پدر ماست. اگر برادر ما و یا پدر ما پشت پرده و دیوار حرف بزند اصلا لازم نیست ما صورت او را ببینیم می فهمیم که این پدر ماست یا برادر ماست. ای مردم! الان وقت گریه است. بچه های ابی عبدالله یک وقت دیدند که صدای آقای خودشان می آید. خدایا! مگر پدر ما را در کربلا نکشتند؟ یا ابا عبدالله! یک وقت متوجه بشوند ببینند سر نازنینت دست از ذکر لسانی برنداشته است. ام حسبت ان اصحاب الکهف و الرقیم، کانوا من ایاتنا عجبا(3) 
چه خوش است صورت قرآن ز تو دلربا شنیدن ***** به رخت نظاره کردن سخن خدا شنیدن 
راوی می گوید: یک وقت دیدم این سرها را عبور می دهد. می گوید: بی اختیار شدم آنچنان یک سیلی به صورت خودم زدم که نزدیک بود چشمم بیرون بیاید .نگاه کردم به سر نازنین، دیدم آیه سوره مبارکه کهف را بر لب دارد گفتم، عزیز فاطمه! به خدا قسم کار تو از اصحاب کهف هم عجیب تر است چه کسی در دنیا دیده بود سری قرآن بخواند؟.

پی نوشت:
-----------------------

1) اللهوف، ص 89؛ الارشاد ج 2، ص 89. 
قال لأخیه العباس ع ان استطعت أن تصرفهم عنا فی هذا الیوم فافعل لعلنا نصلی لربنا فی هذه اللیلة فانه یعلم أنی أحب الصلاة له و تلاوة کتابه. 
2) اللهوف، ص 91. 
قال الراوی و بات الحسین ع و أصحابه تلک اللیلة و لهم دوی کدوی النحل ما بین راکع و ساجد و قائم و قاعد فعبر علیهم فی تلک اللیلة من عسکر عمر بن سعد اثنان و ثلاثون رجلا و کذا کانت سجیة الحسین ع فی کثرة صلاته و کمال صفاته. 
3) سوره مبارکه کهف، آیه 9. 







السلام علیک یا ابا عبدالله السلام علیک یا امام العطشان 
همه فیض ها از ابی عبدالله است هر چه داریم از ابی عبدالله است. با جمعی از دوستان، یک وقتی مدینه، مشرف شده بودیم .ان شاء الله خدا قسمتتان کند. احرام بستیم، جمع زیادی از رفقا رفتند و یک ماشین کوچکی ماند که ما چند نفر را ببرد. یک دوستی داشتیم خیلی با حال بود گفت: آقا! ذکر مناسب اینجا الان چی است؟ داشتیم رد می شدیم، جمعیت زیادی بود، خدا می داند من بی اختیار گفتم: به نظر من باید بگویی (السلام علیک یا ابا عبدالله). برای این که اگر آن آقا نبود، ما مکه ای نداشتیم، مدینه ای نداشتیم، دین و معارفی نداشتیم. جانم به قربانت ابا عبدالله! وقتی کاروان می رفت دیده ها با تعجب به این کاروان، نگاه می کرد. این ها کجا می روند؟ خدا شهریار را رحمت کند. روح القدس این جمله را در زبانش گذاشت که گفت: 
کسی نمی داند عروسی یا عزا دارد حسین 
آن وقت آن شاعر سید جعفر حلی(ره) آنچنان زیبا گفته مثل اینکه خودش پا به پای این کاروان می رفته، می گوید: 
فقد انجلی عن مکة فهو ابنها - و به تشرف الحطیم و الزمزم 
می گوید: آقا از مکه خارج شد، در صورتی که خودش فرزند مکه بود. مکه مال اینهاست. تشرف از این ها یافته است. 
بیت بعدی دو معنا دارد می گوید: 
لم یدر این یریح رکابه 
نقل به معنا می کنم، می گوید: معلوم نیست این شترها کجا می خوابند؟ خیمه ها کجا برافراشته می شود؟ 
و کان المأوی علیه محرم 
یک معنایش این است که باید محرم بشود تا مشخص شود ای حضرت زهرا! ما را ببخش. یک معنایش این است - به عقیده بعضی ها - این بچه ها، این نازدانه ها حالا حالاها باید در کجاوه باشند؛ یک عده پناه دادن به این ها را حرام می دانند و کان المأوی علیه محرم 



روضه حضرت ام البنین سلام الله علیها/صوت

ما امروز در مجلس ظهر یک جهتی بود که متوسل به حضرت قمر بنی هاشم علیه السلام شدیم. اینجا هم همین توسل را پیدا می کنیم. باب الحوائج است.
کاروان کربلا وقتی بر می گشت یک سخنگو داشت. سخنگو آمده بود. هر کس سراغ هر کس را می خواست بگیرد می رفت از او می گرفت. می گفت: پدر مرا ندیدی؟ عموی مرا ندیدی؟ برادر مرا ندیدی؟ آی مردم! آی جوانها! یک وقت دیدند این سخنگو دست و پایش را گم کرد.یک وقت دید که علیا مخدره ام البنین علیها السلام آمده است. گفت: جواب همه را دادم؛ به این خانم چه بگویم؟ چهار تا پسر فرستاده است. می دانید که آدم های عاقل، خبرهای وحشت بار را تدریجا می گویند و حتی خبرهای مسرت بار هم باید تدریجا داده شود. خدا را قسم می دهم به این آقا، آن دسته از آزادگانمان را که به آغوش خانواده اشان بازنگشته اند، همه شان را به سلامت بازگردان! وقتی این آزاده ها می آمدند من پیش بینی می کردم چند تا مسئله اتفاق بیفتد. بعضی ها در خانه می رفتند و به مادر می گفتند: پسرت آمده. پسرش نه سال در زندان بعثی بوده، موردی پیش آمده که مادر افتاده، غش کرده، سکته کرده. از این خبرها بود. من می گفتم اگر آزاده دیدید اول یک تلفن بزنید، بگویید مثلا آزاده ها دارند می آیند شما خبر دارید؟ بعد یواش یواش بگویید من رفیقش را دیدم، آنها می گفتند که شاید او هم بیاید. اینطوری بگویید. بعد هم یک زنگ بزنید بگویید: احیانا، شاید، آمده باشد بروید ببینید. خبرهای مسرت بار، وحشت بار، هر دو تدریجا باید گفته شود. روایت نشان می دهد که سخنگوی کاروان کربلا این چیزها را ملاحظه می کرده است. چهار تا پسر است چه بگوید؟! وقتی توصیف کرد که در کربلا چه خبر بوده است. خانم پرسید: (مقام مادر قمر بنی هاشم علیه السلام خیلی بالاست. اسراری در آنجا هست. فرمود: در کربلا چه خبر؟ قریب به این مضامین. گفته باشد خانم! بعضی از فرزندانتان شهید شدند. سؤال را تکرار کرد همان جواب را شنید. مادر قمر بنی هاشم علیه السلام است. زن معمولی نبود. یک دفعه دیدند که خانم غضبناک شد. یک طوری گفت که آن سخنگوی کاروان لرزید فرمود: (قد قطعت میاة قلبی)؛ رگهای قلبم را بریدی. چرا جوابم را نمی دهی؟ گفت: خانم! مگر من چه کار کردم؟ دوبار سؤال فرمودی من هم دوبار جواب دادم. فرمود: نه! اولادی و من تحت الخضراء کلهم فداء لابی عبدالله. گفت از چیز دیگری می خواهم بپرسم. حسین کجاست؟ تمام اولاد من که این زیر این آسمان است فدای حسین شوند! حسین کجاست؟ ادبش را نشان داد. عظمتش را نشان داد. عباس از دست داده است سه تا آقازاده دیگر را هم همینطور. قبرش هم در قبرستان بقیع است. ان شاء الله خدا قسمت کند همه مان با هم برویم. بقیع که آدم می رود، مالک گریه خودش نمی شود. البته علت اصلی این را تا حالا نگفته بودم حالا می گویم. علت اصلی آن چهار تا امامند. اما بعید نیست آن اشکهایی که این خانم آنجا ریخته دخیل باشد. آخر ام البنین آنجا خیلی گریه کرده است . دشمن گوش داد از اسبش پیاده شد و اشک ریخت. گفت: خانم کیه؟ گفتند مادر عباس بن علی! گفت حق دارد. بیست سال است کم یا زیاد مختصر منبر می روم به خودش قسم تاسوعا من یک دفعه حدیث نفس کردم که بگذار همه شعرهای خانم را بخوانم دیدم نشد. نشد فقط یک بیت را انتخاب کردم که این هم تند است. حالا نسبت به بقیه بهتر است. می دانید چرا دشمن گریه کرد؟ چون شنید که مادر می گوید: یا لیت شعری و کما اخبروه و بأن عباس قطیع الیمین؛ کاش می دانستم که آیا راست می گویند دست عباسم را بریدند؟ واقعا دست عباس را بریدند؟ این یک شعر برای مادر است. یک شعر هم است که صاحبش را هنوز پیدا نکرده ام چون می دانید روایت و شعر را با مأخذ می گویم. صاحب این بیت شعر هر کس است خدا به او جزای خیر بدهد. این را به عنوان توشه کربلا می گویم. نمی خواهم خوشتان بیاید. اما به فضل الهی همه مان ان شاء الله کربلا می رویم. وقتی می رویم این یک بیت شعر باید توشه سفرمان باشد. می دانید شاعر چه می گوید؟ اول آماده ات می کند و بعد می گوید: چند سال است که کنار قبر عباس علیه السلام حاضر نشدی. هر چند بعضی هایتان اصلا ندیدند. تا آنجا بروید سر از پا نمی شناسید. عاشق خیلی حرفها می زند. می گوید: ولی خواهش می کنم با خودت قرار بگذار، یک کلماتی هست که استثنائا آنها نباید در کنار ضریح حضرت قمر بنی هاشم علیه السلام به زبان بیاید. آن حرم، یک آدابی دارد. آماده ات می کند، یک بیت است؛ اما با جان آدم بازی می کند می گوید زائر به یادت بسپار که: 
و لا تذکرن عنده سکینة
آنجا رفتی، اسم سکینه را به زبانت نیاوری ها. 
فانه اوعدها بالماء (چرا که حضرت علیه السلام، وعده آب به این خانم علیها السلام داده بود.)










آتش در خانه حضرت زهرا علیها السلام ماند تا عصر عاشورا به خیمه های ابی عبدالله رسید. همین آتش بود. من اهل مصیبت مکشوف نیستم اما گفتم آتش رسید در عصر عاشورا به خیمه ها. مصیبت آقا خیلی بزرگ است. باز هم اینجا به ساحت مقدسه عمه امام زمان. حضرت زینب کبری علیهاالسلام. این خانم خیلی بزرگ است از عقل ما خارج است. عوامی برخورد نکنید. علمی عرض می کنم. وجود نازنین زینب کبری علیها السلام در این دنیا در این جهان هستی هنوز هم دارد کار می کند. مجتهدی در نجف نابینا شد. 
خدایا به حق زینب کبری علیها السلام عقلمان را، چشممان را، سلامتی ما را از ما نگیر! 
چشم برای همه عزیز است، مخصوصا برای یک مجتهد که می خواهد مطالعه کند و مطلب استخراج کند. نمی دانم چطور خدا بخواهد دعا را مستجاب کند یک چیزهائی را پیش می آورد که از عقل ما خارج است. یک دفعه به قلب این مجتهد افتاد که به دختر امیرالمؤمنین توسل کن! گفت: دختر امیرالمؤمنین! شما آبرو دارید من این چشمانم را لازم دارم، نزد خدا شفاعت بکنید. می گوید: این راز و نیاز را نمودم و خوابیدم. یک وقت دیدم خانم مجلله ای آمد و فرمود: من را صدا کردی! من دختر علی ام. می گوید: دیدم این چادرش را گرفت و قدری از این چادر را بپیچاند و به صورت یک میل در آورد و به چشمانم کشید. از خواب بیدار شدم و دیدم که همه جا را می بینم. عصر عاشورا مصیبتش به این خانم بر می گردد. یک کلمه ای فقط ما شنیدیم. امام زمان! عمه اتان آن شب آتش خاموش بکند؟ دنبال بچه گم شده برود؟ کجا برود؟ چه بکند؟ که نیر تبریزی خدا جزای خیرش بدهد بهترین حرف را زده. 
اگر صبح قیامت را شبی هست آن شب است امشب ***** حبیب از من ملول و جان ز حسرت بر لب است امشب 
بر اهل بیت چه گذشت؟ چی شد؟ صلوات الله علیک یا اهل بیت النبوة 

واقعا تشیع یک نعمتی است. ماه مبارک رمضان روزه می گیرد، دم افطار تشنه می شود و به یاد مولای مظلومش ابی عبدالله علیه السلام می افتد. این خودش یک نعمتی است. کدامیک از فرق اسلامی، غیر از ما شیعیان اثنی عشری دم سفره افطار می گویند: (قربان لب تشنه ات ییا ابا عبدالله). قدر این موهبت را بدانید. یک نفر می گفت که: بچه 5 - 4 ساله مال خودش بوده یا دیگری نمی دانم می گفت: نصف شب، خواب آلوده آب می خورد می گوید: سلام بر حسین. مرحبا بر این تربیت! مرحبا بر این باطن! که بچه 5-4 خواب آلود نصف شب بگوید: سلام بر حسین. خدا محتشم را رحمت کند. آقایان! عزیزان! در این چند شب ماه مبارک رمضان یکی از دعاهاتون این باشد که اهل بیت یک نظر خاصی به هر کدام از ما بکنند. ای جانم به قربان اینها! یک نگاه، به کسی بکنند یک ذره نگاه کنند. به قول معروف به آسمان رود و کار آفتاب کند. در فارسی خیلی زحمت ها کشیدند. خیلی شعرها گفتند، زحمت کشیدند. اما نمی دانم چه نمکی به این محتشم زده بودند؟ اما می بینید این دوازده بند محتشم مثل اینکه روز عاشورای سال 61 گفته شده، می گوید: 
از آب هم مضایقه کردند کوفیان ***** خوش داشتند حرمت مهمان کربلا 
کجا دیده شده که آدم، مهمان دعوت کند، به بچه شش ماهه آب ندهند کجا دیده شده؟ این ها چه مردمی اند خدایا؟! این ها چی بودند؟ کجای دنیا دیده شده مهمان دعوت کنند به بچه آب ندهند؟ و پدرش بیاید و روبروی خیمه ها ببیند که پسر بچه او از تشنگی زبانش را بیرون آورده است.

از آب هم مضایقه کردند کوفیان
خوش داشتند حرمت مهمان کربلا

بودند دیو و دد همه سیراب و می مکید
خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا

زان تشنگان هنوز به عیّوق می‌رسد
فریاد العطش ز بیابان کربلا





مودت(حضرت مسلم بن عقیل علیه السلام)

حضرت سید انبیاء(صلی الله علیه و آله و سلم) یک روز با امیرالمؤمنین(علیه السلام) صحبت می کردند. درباره یم نفر محب! برای یک نفر اهل محبت که ایشان یا در دنیا نبوده ولی خردسال بوده است. تعبیر من این است که برایش جلسه فوق العاده گذاشته بود. او چه کسی بود؟ مسلم بن عقیل سلام الله علیه بود. چطور؟ این از معجزات پیغمبر است. چون حضرت مسلم یا نبوده یا کودک بوده است. حالا صحبت این طور است: فرمود: یا علی! علی جان! انی احب عقیلا حبین(78) من عقیل را به دو گونه دوست می دارم. مگر دو جور محبت هم می شود؟ چرا نمی شود؟ شاعر می گوید که: احبک حبین، حب الهوی و حبالا تجعل اهل لذاک گاهی دو جور محبت است. حالا چی است؟ فرمود: حبا له و حبا لحب ابی طالب له یکی اینکه عقیل را دوست می دارم و یکی اینکه چون حضرت ابوطالب[علیه السلام] او را دوست می داشت.
حضرت ابوطالب روحی له الفداء اینقدر بزرگ بود که پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) محبتش را الگو قرار داده است. تا این جا مال عقیل است. و اما حضرت مسلم را ببیند. من از شما عزیزان سوال می کنم اگر پیغمبر می فرمود که فرزند این عقیل، شهید راه اسلام می شود، درست بود. شهید راه امام حسین[علیه السلام] می شود، درست بود. اما محبت چقدر مهم است! پیغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) از تمام اینها صرف نظر کرده و کاملا دستش را روی محبت گذاشته فرمود:: یا علی! این عقیل را که ما دوست داریم، چی می شود؟ چه سرگذشتی دارد؟ و آن ولده لمقتول فی محبه ولدک یا علی فرزند این عقیل در محبت فرزند تو کشته می شود. دستش را روی محبت گذاشته است. تدمع علیه عیون المومنین چشم مومنین برای آن مسلم گریه می کند و تصلی علیه الملائکه المقربون؛ ملائکه مقرب خدا برای او درود و تهنیت می فرستند. این دیگر در عظمت آن آقا بس است. حضرت مسلم[علیه السلام] خیلی آقاست شفاعت عجیبی هم داره ا!
من یه چیزی به شما می گویم، زود بگذریم. این مطلب چون پیرامون محبت و متفق علیه مشهور علماست برای شما نقل می کنم. چون گفتم تا ما چیزی را یقین نکنیم، بر منبر - إن شاء الله - نمی گوییم. یک کاسب در نجف بوده است. سن ایشان حدود هشتاد سال بوده است. یک چند تا مثلا جعبه پرتغال و چند بسته سبزی و اینها می فروخته است، ولی اینقدر مرد شریفی بوده است که می گویند مغازه اش پاتوق مراجع تقلید بوده است. مراجع که در دکان کسی نمی روند. اما هر وقت یک مرجع رد می شد، می گفت: یک سری به حاجی بزنیم. می رفتند و می نشستند. یک مریضی بر ایشان عارض شده بود که دیگر از نظر علم طب متفق علیه تمام اطباء بوده که عمل جراحی باید بشود. این حاجی گفته بود که من دیدم عبادت هایی دارم، یک برنامه ای دارم که اگر بخواهم بیمارستان بروم، همه این ها به هم می خورد.
بعضی ها واقعا به عبادت انس می گیرند. من اگر مباحثم ایجاد کرد امشب این انس با عبادت ار به شما إن شاءالله می گویم. اگر مباحثم ایجاب نکرد که هیچ، به قول یک دست عرب داشتیم که می گفت: الباقی عند التلاقی حالا اگر نشد بعدامی گویم. خود انس با عبادت یک بحثی است.
در سن بالا می گوید زیارت جامعه کبیره را خطاب به ابی عبدالله(صلی الله علیه و آله و سلم) خواندم. گفتم که جامعه کبیره بهترین زیارت است، سرمایه شیعه است. خدایا تو را چطور شکر کنیم که این زیارت را به دست ما رساندی، خدا شاهد است اگر بدانید زیارت جامعه چی است، در پوست خود نمی گنجید، روی پای خود بند نمی شوید. نمی دانید چیست. می گوید: خواندم و خوابیدم، شب، آقا به خواب آمد و فرمود: برو پیش مسلم، کار تو را دوست می کند، حالا امام حسین(علیه السلام) از او بالاتر است ولی گاهی این ها از این کارها می کنند که شخصیت هارا نشان بدهند که بفهمی این شخصیت های پایینتر از معصوم، چه شخصیت هایی اند.
فردا بیدار می شود و می رود کوفه، یک نخ می بندد به گردنش یک نخ هم می بندد به ضریح حضرت مسلم(علیه السلام)، این چیزهایی که من می گویم افرادش بحمدالله زنده هستند. این ها برای حضرت مسلم(علیه السلام) چیزی نیست، اینها را می خواهم بگویم که بدانید اولیای خدا نمرده اند. گیرندگی را ما از دست داده ایم. شفاعت این ها مثل سیل همه جا هست. نخ را بست به گردنم و ضریح خابم برد. یک وقت دیدم آقای جلیل القدری آمد و فرمود: من مسلمم. چی می خواهی؟ گفت: حضرت ابی عبدالله مرا فرستاده است و امر فرموده، من هم امرشان را اطاعت کرده ام. بلند شو! می گوید: بلند شدم، نه مریضی نه غده ای نه بیماری ای هیچی کان لم یکن شیاء مذکورا فضیلت این آقا دیگر از این بیشتر نمی شود که پیغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) بنشیند در اوان کودکی او و قبل از ولایت او برایش جلسه بگذارد. دیگر ما فضیلت بیشتر از این را نمی دانیم بگوییم. اما مصیبتش هم به عظمتش خیلی بزرگ است. من مصیبت تندش را نمی توانم بخوانم. یک دو تا شعری هست که برایتان ترجمه می کنم. در حوزه معلومات ناقابل بنده تا امروز که به اینجا رسیدم، در زیر این آسمان هیچ کس به مانند علامه سید محمد باقر حلی نجفی(رضوان الله تعالی علیه) برای حضرت مسلم شعر نگفته است. هنگامه کرده هنگامه، که من از آن، دو سه بیتش را انتخاب کرده ام که ترجمه می کنم.
ببنید چقدر زیبا گفته این سید. ای پسر عم حسین! ای حضرت مسلم! شیعیان برایت خون گریه می کنند نه یک بار گریه کنند و تمام بشود.
اینها مرتب اشک چشمشان را به نثار می کنند؟ چرا؟ چرا گریه می کنند؟ در بیت سوم می گوید: برای این که دم شهادت، آب آوردند که میل کنی نتوانستی میل کنی. عجب! دو تا بیت دیگر دارد که می گویم إن شاءالله عنایت می کنید. ایام محرم است می دانید آقا وقتی به طرف کوفه می رفت اطرافش را گرفتند و هزاران نفر با او بیعت کردند، بعدا برگشت دید که سی نفر هستند، یک دفعه هم دید هیچ کس نیست. این غروب دلگیر کوفه از اسب پیاده شده بود آرام آرام قدم بر می داشت. خدایا! کجا بروم؟ چه بکنم؟ این شعار، بیت های تندی دارد که من از بیت های تند آن گذشتم. یکی دو تای آن را مجبورم که بگویم، دلم خیلی می سوزد. با این بیعت و این قضیه، فردا قضیه ای پیش آمد که هیچ با این بیعت نمی سازد. سید به آن اشاره می کند که از امام زمان(علیه السلام) عذر می خواهم، می گوید:
الست امیر هم البارحه؟
آقا! شما که دیشب، امیر مردم بودید. چرا امروز، بدتان را روی زمین می کشند؟
یک بیت بعدش دارد. آن خیلی هنگامه است. من خیلی وقت ها شده که در کتابخانه ام بودم این بیت را برای خودم خواندم و برای خودم توسل پیدا کردم. این بیت یک مقدمه ای دارد و آن این است، که اینجا الان خانواده های عزیز شهداء نشسته اند، خدا إن شاءالله به همه شان عزت دائمی بدهد. ارواح طیبه شهداء را إن شاءالله شادتر کند. می دانید، من در جلسات دیگر هم گفتم که ما به خانواده شهداء در تهران، اصفهان، تبریز، شیراز، هر کجا که شما بروید آنچه که خلاف شرع است مرتکب می شوند و هیچ کس هماعتراض نمی کند، یک آقایی می رود پشت بلندگو و می خواند. تحت عنوانی که مجلس بگیرد و بگوید: عجب دهن گرم است، به بهای یک آفرین و بارک الله آتش به جان پدر و مادر شهید می زند خدا می داند که با اینها چه می کند بابا، دستور است گفته اند که مصیبت زده را آرام کنید، خدا شاهد است که این ها حرام است. ای امام زمان! آخر کی اینها را بگوید. من بچه بگویم. چرا بزرگترها نمی گویند؟ آخر آمده می گوید که نمی دانم برایش خواستگاری کرده بودی یا نه؛ مادرش هم خودش را می کشد، یک کارهای بی مزه حرف های عجیب غریب. بارها گفته ام که آرامش بخش ترین مطلب برای خانواده های شهداء همین ذکر مصیبت اهل بیت(علیهم السلام) است، اینها را بگویید تا بدانند بر سر اربابشان چه آمده بود، این را بگویید آرام می شود، اینها را چیدم تا این بیت بعدی را برایتان بگویم. من از آنها نیستم که با عواطف خانواده شهداء بازی کنم، اما گوش بدهید لطیف ترین شعری است که بر عمرم دیدم. می گوید: هر شهیدی که به شهادت می رسد اول، صدای یک نوحه یک زن برایش بلند می شود. حالا این زن یا مادر است یا خواهر است یا همسر است. حالا ببینید چقدر این شعر کامل است؛ اشاره به غربت آقا می کند. می گوید:
اتقضی و لم تنکک الباکیات - اما لک فی المصر من نائحه 
تو کشته بشوی و صدای یک زن برایت بلند نشود؟! یعنی در آن کوفه، یک زن نوحه گر نبوده؟ دقت کردید. بعد می گوید: بهتر! بهتر که اینطور شد. زنان کوفه کوچکتر از این بودند که برایت نوحه گری کنند. عوضش جبران شد. کجا جبران شد؟ آن وقتی که خبرش به قافله حسین(علیه السلام) رسید، چه کسی برایت گریه کرد؟ عوضش دختر علی(علیه السلام) برایت گریه کرد. زینب کبری(علیهم السلام) فاطمیات، هاشمیات. الا لعنه الله علی القوم الضالمین باسمک العظیم الاعظم الاعز الاجل الاکرم بسیدنا مسلم بن عقیل یا الله خدایا امر فرج مولایمان امام زمان را نزدیک بفرما.
پروردگارا به علو درجات امام عزیزمان، شهدایمان بیفزا.
مقام معظم رهبری در کنف حمایتت حفظ بفرما.
پروردگارا به حق حضرت مسلم(سلام الله علیه) دعایمان را مستجاب گردان.
برکات را بر این سرزمین نازل بفرما.
شرها را از تمام این سرزمین از تمام این شیعیان دور بگردان.
پروردگارا! سلام و اسلامیان را در همه جای دنیا، یاری بفرما.
کفر و عناد را خواه و ذلیل بگردان.
به آبروی حضرت مسلم(سلام الله علیه) آبرویمان را محفوظ بدار. به آبروی این حضرت قسمت می دهیم حسن عاقبت به همه مان مرحمت بفرما.
بسم الله الرحمن الرحیم 
و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابی القاسم محمد و علی اهل بیته الطیبین و الطاهرین و علی جمیع انبیاء الله و رسله و ملائکته و الشهداء و الصدیقین و اللعنه علی اعداء الله اجمعین و لا حول و لاقوه الا بالله العلی العظیم.




نظرات  (۲)

سلام

من خیلی اتفاقی از گوگل اومدم

با اجازتون من اینجا برای دوستمم فرستادم تا بیاد ببینه

ممنون

پاسخ:
سلام
روزی معنوی تان بوده. التماس دعا
با سلام
خدا قوت ،امیدوارم خدا اجرتون بده متشکرم از زحمات شما و  رحمت خدا بر سید بزرگوار آیت الله فاطمی نیا 
پاسخ:
سلام علیکم
سلامت باشید

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی